تبليغاتX
.....:: حرفِ با... ::....

اهوم اهوم! گلومونو صاف کنیم اول...

خوب یه سری اتفاق های جدید افتاده، شاکی ماکی پیدا کردیم!! ( وا سلامت کو!! ) اول یه خبر از خودم بگم واستون که اینطوری شرو میشه :

بالاخره آدم تو مراحل زندگی باید پیشرفت کنهاینو که همه میدونید! نمی دونین ؟!! چرا میدونین دارین اذیت میکنین خوب حتماً اینم می دونین که باید پله های ترقی رو پشت سر هم طی کنین البته نه اینکه دیگرانو بکنی !! پله !!ازشون بری بالا، آها حالا یه چیزی می خوام بهتون بگم که هیچکدومتون نمی دونین، جز منو،علیو امین دیگه کی موند؟البته  همین دوتا که بفهمن انگار همه فهمیدن وگرنه من که دهنم لغ نی.

آره خلاصه داشتم می گفتم بهتون، ( سلامت کو پسر) دفترچه خدمته رو که ۸/۶/۸۸ پست کردم و ۱/۱۲/۸۸ اعزام می شم... آقا رفتیم آموزشکده ی امام علی ( ع ) هنوز آمار سرباز معلمی رو نگرفتم یارو گفت : این فرم ها رو پر کن بعد از آموزشی یه نامه بهتون میدیم معرفی می شین به اینجا ... لامسب سرباز معلم هم کم شدهای خدااااااااا داری با من چکار می کنی این همه شانس!!! حالا نمی دونم چکار کنم ! همه جا منو میخوان...

تو فکر اینم که چی درس بدم به اون حیونیا، خودتون که می دونین من چطوری واحد پاس کردم، فک کنم از اون استادا بشم که ( سلام یادت رفته ها ) اگه شاگردم ازم سئوال کنه بگم آخر کلاس واست توضیح می دم، بعد شرو کنم به درس دادنو لا به لاش  یه اس ام اس به علی یا امین بدمکه : آقا هر وقت بهت میس کال ( تک زنگ، خوراک امین قربانی رو می گم ) زدم، یه زنگ به من بزن و طبق معمول جدی صحبت می کنمو  باید برم به شاگرده هم میگم که خودت روش فک کن اگه نفهمیدی هفته ی بعد بهت می گم الان یه کار فوری واسم پیش امده عجله دارمو آااااااا لی لی.

خوب دیگه اسم ما هم سخت شده بزار ببینم بهم میاد :

جناب آقای مهندس استاد محمد نیکبخت تشریف آوردن،  بلن شین همه !!

یا نه  

کلاس جبرانی جناب آقای استاد مهندس محمد نیکبخت سه شنبه فلان تاریخ تشکیل نخواهد شد!!! جبرانی میزارم می پیچونم  حال میده !!

آره این دومیه جالبتره ... بسه دیگه در مورد خودم زیاد گفتم...

حالا بریم دادگاه :

مثل اینکه یکی از همون ۶ نفری که گفتم رفته سر کار اخراج شده حالا ما میگیم استعفا داده ولی به استناد خبرگزاری موصق ایشون خودشون نیومدند بیرون، اخراج شده اند... و از اونجایی که اظهارات ایشون مبنی بر : ( با حس دخترونه ) چرا اسم منو بدون اجازه تو وبلاگتون نوشتین ، شکایت کردندو در دادگاه لاحه مورد بررسی قرار گرفته و متهمان به قید وصیقه آزاد هستند... اسم ایشون رو نمیگیم دیگه ولی احیاناً مسئول آزمایشگاه امدیه بودند... همین کافیه

شاکی : سرکار خانم ( ن - ز ) مسئول آزمایشگاه امیدیه

متهم ردیف اول : جناب آقای استاد مهندس علی الله دادی  ( آزاد به قید وصیقه )

متهم ردیف دوم : جناب آقای استاد مهندس محمد نیکبخت ( آزاد به قید وصیقه )

 خوب دیگه اینجوریاست منم اولا نزدیک بود اخراج بشم واسه جریان خدمتم که خدا رو شکر، گفتم دارم معافیت میگیرمو الانم بیمم داره رد میشه، این میشه سابقه کار دیگه...مزیتشم اینه که اگه خدایی نکرده بازم روزنامه ی بازار کار رو گرفتم ( قابل توجه تمام خوانندگان اون روزنامه که می دونم همتون می گیرینش ) بهم گفتن ( عجب آدمیه ها سلام کن دیگه روانی !!! ) سابقه ی کار دارید...((( بهش نمی گم ( خوب بالاخره باید از یه جایی شرو کنیم دیگه )، شما واسه ما قربانی ( امینو نمیگما ) بشین تا ما یه چیزی یاد بگیریم ))) بهش می گم : بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله چند سال می خوای ؟

سلامکن با توام!!! وای راس می گی اصلاً حواسم نبود، ببشقیق !!!

سلام بچه ها!!

این چنتا عکس از خودمونه اگه هم اشکالی نداره یه عکس دسته جمعی دارم تو باغ پرندگان که با هم گرفتیم اونم بزارم ، همه بودیم خواهران و برادران... اگه موافق هستین تو ضرر هایی ( نظر هایی که میدین ) که به من میزنین اونجا موافقتتونو اعلام کنین ،البته اینو بگم که من عکسو میزارم بالاخره اگه احیاناً کسی هم رازی نبود بگه تا من شطرنجیش کنم ...

برین ببینم چکار می کنینا...

 عکسا رو بعداْ میزارم آپلود نشود... دیگه حس پاک کردن اون چند خط بالا نبود

+ نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت 6:15 |

سلام من ايمان نيستم . علي هستم (علي سابق ) ولي حالا استاد مهندس الله دادي.

خوبين شما ؟

چه اشكالي داره امروز من حرف بزنم ؟

ايمانو ولش كنين ، جينگ جينك ساز ميادواز بالاي شيراز مياد ، ولي من شيراز نيستم يه جاي بسيار  خفن هستم با چه آدماي ساده و بد اخلاق خدا بگم چه كار امين نكنه آرهامين قرباني (همون که هيچ شركتي يا نهاد رسمي و غير رسمي حاضر نشده باهاش كوچكترين همكاریی كنه )

هر چي ميخوام بهش فكر نكنم نميشه !!!

بايد حتماً در موردش نوشت آخه سوژه بود. سوژه منو مصطفي و ايمان يعني هر صبح كه از خواب پا مي شديم مي خواستيم بريم دانشگاه فقط به عشق اذيت كردن امين قرباني ( بچه تهرون ) اوه نه كرج اوه نه ليلستان كرج مي رفتيم.

من امروز قصد دارم پته ايمانو براتون بريزم رو آب.

ايمان استاد و مهندس در زمينه دريافت نمره مفت از چنگ اين استاداي خسيس اصفهاني بود.

چه كار مي كرد نمي دانم ولي مي دانم هر كاري مي كرد ( گريه ، زاري ،التماس ،كلك ،دروغ و ...) خودم هم دست كمي از ايمان نداشتم ، من نون بازوي ديگران رو مي خوردم.

محمد شريفي با اون  پيكانش و مصطفي با اون عينكش و كاوه با قد كوتاهش بابا اينقد خاطره و اتفاق هست كه نمي دونم از كجاش بگم ولي بدونيد تو همه خاطرات و اتفاقات رد پاي خوراكمون امين قرباني هست . چه خوراكيه پسر اين امين ، حالا ديگه همون متقلباي دانشگاه براي خودشون كسي شدند به جزء امين قربانيكه باز تكرار مي كنم هيچ نهاد رسمي و غير رسمي و هيچ شركتي قصد همكاري با اونو  نداره بنده خدا اين قد رابطش با خانم ها خوب بود . وکیل وصی اونا بود.

تمام وقتشو صرف خانم های عزيز دانشگاه و كلاسمون مي كرد !!!

كور شه چشم حسود.

ببين باز امين اومد تو حرفام .

اين ايمان آره ايمان بابا صاحب وبلاگو ميگم . اه نميشناسين خوب حق دارين من اومدم جاشو گرفتم .

تحمل كنين من زود ميرم.

واي كه چه لذتي داشت وقتي براي اولين بار ديدم تو برد محل كارم نوشته شده بود :

كلاس استاد الله دادي راًس ساعت 30/15 در دادگاه  الكترونيك برگزار مي شود .

آخه من اينارو فقط تو دانشگاه بر ا استاداي خودمون مي ديدیم كه هي منتظر بویدم كلاسش برگزار نشه بريم بگيريم بخوابيم ( آخه ما شيرازي و خودتون ديگه مي دونين ،ولي برامون ساختن ها )

اي راستي مصطفي هم مهندس نشد . خوشحال نباشين وقتي علي و ايمان مهندس شدن ديگه بقيه خيلي مهم نيستند .

راستي ايمان كلي در مورد دانشگاه مون براتون گفته . خيلي خوب توصفيش كرده آشپزخانه ، اتاق خواب ، هال ، پذيرايي ، كابينت ، حاج محمدي ، آكواريوم ، بابا از جو دانشگاه بيا بيرون ديگه...

امين قربانيو عشقه

تو جه                                                                                                                توجه

در ضمن من همين جا اعلام مي كنم در مورد مطلب قبلي ايمان بنده هيچ گونه مسئوليت اخبار ايمان را به عهده نمي گيريم چه مي دونم كي بهش آمار داده از خودش بپرسين .

اي منم عكس دارم كه براتون بذارم ولي اينجا نيستين نمي تونم بزارم با حال ترينش هم غرق شدن امين قرباني در زاينده رود بود، حيف شد.

اين ايمان خوراكش گرفتن عكس بود از راه رفتن يه مورچه عكسمي گرفت تا افتادن امين قرباني توي آب، خاكي شدن مانتو دخترا ( آره عكساش موجوده) نمي توني زيرش بزني با اسم Error

خوب من ديگه خوابم مياد

روزه خوبي بود.

شبتون بخير.

گيج شدم روز – شب – كيه الان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

+ نوشته شده توسط ایمان در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 23:37 |

سلام

هـــــــــــــــــــــــــــــــوم . امدم بگم بهتون ، بهتون بگم که چطوری مدرکه رو گرفتیم... گرفتیم !!! به خودم احترام نمیزارما نه !

آره دیگه منو داش علیداش علی ی ماست ، استاد علی الله دادی دانشجوهاش ، مهندس علی الله دادی ی مخابراتو استاد مهندس علی یا مهندس استاد علی الله دادی ی تمام ورودی های مهر ماه سال 1385 در رشته ی مهندسی برق از دانشگاه صنعت شریف سپاهان اصفهان که قبلاً هم گفتم اینطوری هم نوشته میشه ( موسسه آموزش عالی علوم فن آوری سپاهان اصفهان ) آره خلاصه بگم بهتون که چطوری این مدرکو گرفتیم ، آره آقـــــــــــا گرفتیم !

آقا من امدم دانشگاه ترم اول از 19 واحد 7 واحد پاس کردم ... ترم دوم با چند نفر آشنا شدم ...

1 – 3 نفر شیرازی ( علی الله دادی – مصطفی – کاوه )

2 – 1 نفر از خرم آباد لرستان ( علی رحیمی )

3 – 1 نفر بچه تهرونی توجه کنین بچه تهرونی ( امین قربانی )

با اینا بُر خوردیم دیگه ...

اصفهانیا هم که تحویل نگرفتیم چون همه فک می کردن از بــــــــــــوق( سانسور ) افتادن .

از بین این همه اصفهانی که اشاره شد " مهندس محمّد شریفی" تنها اصفهانییه آزاده به عنوان یک اصفهانی نمونه و عوجوبه ی قرن 21 معرفی شد و مدال هم بهش دادیم بعد از 2 سال سابقه کار صادقانه و مفید ( پیکانشو میگما ) که براش رد کردیم و  چون خودشو خوب نشون داد کاپ طلا هم گرفت ، الانم که پیچیده به بازیو زن گرفته و معلول نیست کجاس !!

.

.

از اینجا که دارم می نویسم فردای اون روزه که چند خط بالا رو نوشتم... شما نمی فهمین همینطوری میاین می خونینلقمه ی حاضر آمادس دیگه ، این چیه ؟

خوب آره آقا اینطوری شرو شد که ما با این بچه ها رفیق شدیم ( راستی بگم بهتون فک نکنین بچه درس خونی نیستما نه ! ترم سوم معدلم شد 17.23 ) داش علی الله دادی با محمد شریفی ، مصطفی و کاوه پرید . من هم با علی رحیمی ، خونهامون از هم جدا بود ولی رابطه ی تنگا تنگا با هم داشتیم ، تنگا تنگش زیاد نبودا یه ذره هوا خور گذاشته بودیم . امین قربانی هم که اولین کسی بود که باش آشنا شدم بین ما اینور اونور می شد . نخودی بود دیگه ، خودتون که می دونین ، همه ی شما بچه بودین وسطی بازی می کردین.

خوب شما از الان وارد قسمت اصلی داستان شدید ، پس حواستون باشه علی با محمد شریفی ، مصطفی و کاوه – من با علی رحیمی ... اینطوری بود که عشق آغاز شد .

من همیشه پیش علی رحیمی بودمتو امتحانا علی الله دادی هم پیش اون سه تا بود ولی محمد شریفی نقشش پر رنگتر بود...آقا تا به خودمون اومدیم دیدیم که درس تموم شد !!!! نفهمیدیم چطوری تمام شد . فقط تنها چیزی که خوب یادمون می یاد اینه که تو کلاسا همش بــــــــــــــــــوق در می آوردیم و سر جلسه امتحانای پایان ترم پیش علی رحیمی و مصطفی و ... می نشستیم .

تقلبنمی کردیما ، خودمونم می خوندیم ولی بعضی وقتا با هم مشورت و مشارکت، گاهی وقتا ( البته چه عرض کنم اکثر وقتا ) سر جلسه ی امتحان من با علی رحیمی و علی الله دادی با محمدشریفی و مصطفی اینا تبادل کالا به کالا می کردیم ، خوب به این می گن مشارکت دیگه ، تازه ثواب هم داره.

آره اینطوری بود که درس تموم شد و الان چه اتفاقی افتاده به نظرتون ؟ از اون 60 نفر ورودی مهر ماه 85 >>> 5 نفر رفتن سر کار معرفی می کنم با پست های اشتغال :

1 – اولی اسمش سخت تر و دراز تر از همست :

 جناب آقای استاد مهندس یا مهندس استاد علی الله دادی

پست اشتغال : استاد دانشگاه – مهندس متخصص BTS (مربوط به موبایل ) در اداره ی مخابرات و طی مکالمات تلفنی چند دیقه پیش با اینجانب گفت که بنویس که خط اینترنت ADSL هم دارم و BTS مخفف اینهاست >>> بهنام – طاهره و سمیه.

2 – نفر دوم که معرف حضورتون هم هست که همه قوربونش برین :

جناب آقای مهندس محمّد نیکبخت

پست اشتغال : مهندس ناظر شرکت نظام مهندسی استان یزد، دست روزگاره دیگه با تقدیر هیچ کاری نمیشه کرد.

3 – جناب آقای مهندس امین قربانی

پست اشتغال : تحت هیچ عنوان هیچ شرکتی حاضر نشده با ایشان قراردادی بنویسه و خودش می گه که شرکت دارم و تو هواشناسی کار می کنم و مارکوپولو شدمو تبریز – شمال – یزد – اهواز و... می چرخم.

4 – سر کار خانم مهندس مرجان فرهادی

پست اشتغال : کارمند اداره مخابرات

5 – سرکار خانم نصرت زیدونی

پست اشتغال : مسئول آزمایشگاه دانشگاه امیدیه  

نفر ششم هم هست که طی گفته های ضد و نقیض ، منشی ی کافی نت شده . به نام سر کار خانم مهندسبــــــــــــــــــــوق.

وای آقا تقصیر من نیستا هر کدوم از این افراد بالا اگه شاکی شدن با من تماس بگیرن ، و مطمئن باشن که من با همون تماس اول می گم که کی اینا رو بهم گفته .

برو ببینم چکار می کنیا...

اینم گذارش تصویری :

منو علی

                   

 از سمت راست امین - مصطفی و من

                   

 علی و کاوه

                   

 منو مصطفی و محمد

                   

 مصطفی و محمد

                   

 علی و مصطفی

                   

...

+ نوشته شده توسط ایمان در جمعه 20 شهریور1388 و ساعت 1:9 |

سلام سلام...

این کیه ؟ اینجا چکار میکنه ؟ وای ایمانه  آره ایمانه... دوباره امدم اینجا و دیدم این تاریخو ... امروز میخوام پراکنده صحبت کنم  قاتی پاتی... چقد زود داره میگذره بابا... دیگه الان تو ماه شهریوریمو وای ۸ آذر تولد ایمان جونتونه که الهی همه قوربونش برین... وای که چی میشه... جز خرج چیزی نداره البته خودتون که در جریانین...! !

خوب بزارین بگم که الان کجام  همینا رو که میگم تو ذهنتون تصور کنین یه کافی نت بدون سقف، یعنی یه کافی نتی که وقتی میشینی پشت سیستمش آدما رو هم ببینی که دارن از کنارت رد میشن ... همشونم نگا میکنن که تو داری چکار می کنیحواستم تازه باید باشه که یه وقت اشتباهی و ناخود آگاه یه سایتی باز نشه که طرف که داره رد میشه بیاد بشینه کنارت بگه آقا دمت گرم خیلی حال داد یکی دیگشو بیارو . غلامم  به این میگن استفاده از اینترنت تو فضای آزاد ... خوب اینطوری دیگه وقتی که میشینی نت استفاده کنی آفتاب میخوره تو سرت، هوا گرم میشه... نمی دونی چی داری مینویسی پس اگه خوشتون نیومد تقصیر من نیست... طرفای بعد از ظهر که میشه هوا سرد میشه  اینترنت تو شرایط سخت هم بهش میگن اینطوری دیگه تو دستمزد میگیری، پول دیگه قرار نیست بدی ... آره خلاصه .

 آقا تمام شد درس  از کاردانی باتون بودم تا الان . گرفتیم این مهندسی ی لامسبو آخ آخ اگه تعریف کنم چطوری گرفتم که دیگه هنوز نیومدم داغونتون میکنم . یواش یواش بتون میگم . گرم شد الان ظهره

+ نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 5 شهریور1388 و ساعت 2:21 |

واااااااااااای سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ تو این مدت خیلی دلم براتون تنگ شده بود، کاش یه جایی درست میشد تمام کسایی که میخوان نظر بدن واسه یه وبلاگ، بیان اونجا نظراشونو بدن، اینطوری دیگه منم میتونستم بیام اونجا، بهتر بود، هم هوا آفتابی میشد، هم برگ دختا به این راحتیا نمی ریخت، هم جنس برگا مشخص میشد، هم میفهمیدی که کدوم برگ دیرتر از همه میوفته...  آره دیگه خلاصه فصل پائیزه و پائیز بازی تو وبلاگا هم باید احساس بشه.

امروز میخواو در مورد یه مهمونی واستون صحبت کنم، یه مهمونی دانشجویی کوچولو که کم مونده بود گندش در بیاد. احتمالاْ یه چنتا از بــــــــــــــــــوق  هم اشتباهی دعوت شده بودن، ولی خوب دیگه چه میشه کرد! مهمون حبیب خداست... بچه که بودیم این سنت ها رو میدیدیم و هم بهششون عمل میکنیم و اعتقاد داریم... آره دیگه ما به آدابو رسوم احترام میزاریم!!!!

خوب بزارین واستون بگم که وقتی هوا ابری باشه:

پرده کر کره ها پایینه...

صدای ظبط صوت بلنده گاهاْ تا آخر...

کفشا پشت دره یا تو یکی  از اتاقاست...

خلاصه دقت میره بالا، احتمال انجام حرکات ریسکی ۱۰۰٪ میاد پایین. تو مهممممونی ( وای زبونم گرفت ) یه ۱۱ نفره ی ما که ۶ ساعت کمتر طول کشید، مطمئنن بویی از اون چیزایی که تو فکرت نمیومد.

 روابط بسیار نزدیک و قرض الحسنه بودبعضی وقتا در اتاقا رو بسته میدیدی و تعداد اونایی که تو پذیرایی بودن میومد پایین ولی خوب! صدایی هم شنده نمی شد.(اینو گفتم که خیالتون راحت بشه)

اینجا خونه ی ماست ولی مثل اینکه نفر یازدهم فقط اضافی بود، هر کجا که نگا میکردی دوتا مرغ  عشق بود که داشتن همدیگرو نگا میکردن... ۶تاشون که از همون اول رفتن وسطو شرو کردن به ورجه وورجه کردنو جینگیل مستون بازیو فصل زمستون بازی آخه خونه ی ما دوتا اتاق بیشتر نداره!!!، دیگه بیشتر وارد جزئیات نمیشیم...

وقتی هوا ابری بشه و بخواد بارون بیاد، اونم ظهر ساعت ۲، کسی رو ماشینشو که کاور نمیکشه! یا اونو بر میداره یا ماشینشوو میبره تو خونه یا یه جایی مثل پارکینگ که سقف  داشته باشه، ولی جلو آبو نمیشه گرفت، بلخره یه جوری از یه جایی خودشو نشون میده، یا از زیر در میاد تو یا از رو دیوار، چطوری بگم آقا تو میبینی که آب هست، مثل خونه ی ما که همه سرو صدا میکردن، بد بود پر کردن اون ۶ یا ۷ ثانیه سکوت بین عوض شدن آهنگ که بر عهده ی نفر یازدهم که اضافی هم بود و مرغ عشق هم نداشت ( ایمان جونتون که الهی قوربونش برین )بود. خیلی تلاش کردم ولی مثل همون آب که گفتم، آمارمونو نونوایی روبرو خونمون که مسلماْ تمام کار هاش روی حساب کتابو سر چشمشون از دین و عرفانو معنویت بود، گرفت. مثل اینکه یه چیزایی بهش رسونده بودن بعدشم امده بود یه صداهایی شنیده بود از پشت در. من نمی دونم این چه احساسیه که آدمو انقد مسئولیت پذیر میکنه تا جایی که واسه امدن تو خونه و مطمئن شدن از چیزی که هنوز ۴۰٪ بهش شک داره

میگه : ببخشید خانوم من اینجاست !!!

ایمان جون : چی ؟

یارو : من دیدم یه زن امد تو این خونه گفتم شاید خانومم باشه!!!

ایمان جونتون : اینجا خونه دانشجوییه حاجی، زن !!  این چه حرفیه میزنی ؟ بچه هان دارن سرو صدا میکنن. همه پسریم.

خلاصه یه کم تو خونه سرک کشیدو رفت، وقتی در میزد، صدای درو که شنیدیم دخترا رو فرستادیم تو اتاق کوچیکه، اما وقتی در اتاقو یه هو باز کردیم، خوب طبیعی ی که یه صحنه ی تقریباْ نابه هنجار دیدیمم ولی نابه هنجارش زیاد نبود مثل اینکه تازه میخواستن شرو کنن!تو این مهمونی لپای قرمز شده هم دیدیم اشکال نداره، تو وضعیت قرمز ممکنه چیزای بدتر از اینم ببینی ولی به خاطر بودن تو اون موقعییت زیاد توجهی نمیشه.

آقا یارو رو پیچوندیم رفت، بعد از ۲۰ ثانیه هیچکدومشون طاقت نیوردن، دوباره شیطنت شرو شد. در اون اتاق هم دیگه قفل شد، ینی اگه یه دفه دیگه یارو میومد دیگه همه خفت میشودیم. بلخره اون چند ثانیه مکث بین آهنگه داشت کار میداد دستمون، آره دیگه اینجوری بود... یه شام ردیف هم برای اولین بار تو ساعت تقریباْ ۷ به همت خواهران مسلمان و محجبه مجلس خوردیم، جای همتون خالی! خیلی خوب بود، کلی هم فیلم برداری کردم، ولی خوب که فکر کردم ترسیدم یه وقت مثل زهره ما هم مشهور بشیمواسه همین پاکشون کردم. مهمونی هم تمام شد و همه چی به خوبی و خوشی به پایان رسید... اینم دوتا عکس از خودمو دوستام جواد (هم شهری ) و سجاد ( از ایلام ) به شرطی که قول بدین شکو شبهه ایجاد نشه...!

فقط میخوام مراحل رشد و نمو و ارتقا در مراحل زندگی، ایمان جونتونو ببینین بالاخره فردا باید واسه بچه هام بگه باباتون چه عجوبه ای بود...

   منو جواد

اين بالايي ایمان جونتون و جواد  تو پارك چاغ باغ بالای اصفهان.

 

+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 13:30 |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خووووووووووووووووووووبین؟

امروز فقط امدم یه دعا بکنم و برم همین ... با دو تا از دوستام نشستیم داریم دعا میکنیم مهدی و اکبر

خوب حالا دعا :

<<خدایا ماه مبارک رمضان را مثل جام جهانی هر ۴ سال یک بار اونم تو یک کشور برگذار بفرما>>

خوب دعا تمام...

((( الهی آمین )))

 

+ نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 12:4 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبییییییییییید

امروز میخوام در مورد دانشگامون و امکانات بی حدو مرزش که واسمون، یعنی ما دانشجو های گلگذاشتن یکم صحبت کنم... اسم دانشگامون که تو اصفهانه " دانشگاه صنعت شریف سپاهان " که اینطوری هم نوشته میشه >>> " موسسه آموزش عالی علوم ، تحقیقات و فن آوری سپاهان " که واقع در سپاهان شهر اصفهانه

وای الان که دارم مینویسم موبایلم زنگ زد... خالمه، ای وای... حالا میخواد ۱۱ ساعت صبت کنه... البته الان نوبت من نیست اول با مامان جون صحبت میکنه بعدش با من......چند وقتیه تعداد تماساش رفته بالا... اینطوری نبود خالهزنگ نمی زد زیاد.... خوب من برم صحبت کنم بیام، بعد در مورد دانشگا صحبت میکنیم، البته قبلش اصلاحیه بچه هاس...آره ؟؟؟؟ آره ایمان برو خالت پشت خطه...

خوب الان که دارم ادامه این مطلبو مینویسم فردای اون روزی هست که تکست های بالا رو نوشتم داشتم با خاله صحبت میکردم حالا نمی خوام بگم چی میگفت شما هم که نمی خواین بدونین چی گفت ها !!!خودتون که بهتر میدونین فقط سلام و علیکو احوال پرسیش ۳ صفحه میشه...

"اصلاح بچه ها"

جداْ دیگه جلو خودمو نمی تونم بگیرم، تا حالا هی میگفتم که بچه ها بیشتر از این حرفا میفهمن... ولی دیگه پی برم چه نابغه هایی هستینبابا تو مطلب قبلیم گفته بودم یه دونه ۱ تنها تو کامنتم بزارین... یا هیچکدوم نخوندین یا نخوندین دیگه آره... همینه دلیلش فک کنم، بابا چرا یکم به مطالبی که میخونین دقت نمی کنین ؟؟ این فاجعست دیونه ها هیچ کدومتون به هیجا نمیرسین  مثل خودم..!!

این آقای پسر خاموش هم که مثل اینکه دوباره استارت زده امده به من میگه دیگه نمی خوام بنویسم حالا رفتم تو وبلاگش دیدم نوشته ساااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررااااااااااااااااااااااا عشق منی   من بدون تو نمی تونم ... از این حرفا ... تو رو خدا ببین این جنس لطیف چکار میکنه  فک کنم بترکونه دیگه  بچه ها نیاز به انگیزه دارن... یکی هم بیاد به من انگیزه بده  ولی من فعلاْ دارم درس می خونم ذهنم مشغول میشه یه وقت

"پایان اصلاحیه"

خوب کجا بودیم؟؟ آها دانشگا بودیم... خو حق بدین فکر کنم بابا یه روز گذشته مثلاْ ا  دانشگامون دوتا مجتمع آپارتمانیه، این از ساختمونش یه چیزایی هم هست توش که اگه بگم خندتون میگیره... منم خودم وقتی دیدم خندم گرفت... وای که چه دانشگاه با حالیه، تازه مختلطه... حال میده وقتی مختلط باشه حرف زیاد اینور اونور میره...

" واسه دخترا: وای اون پسره اینطوریه ... اونطوریه... وای اسمش ایمانه... اهوازیه... عجب تیپی داره... من خیلی ازش خوشم میاد... پسر سنگینی یه... قوربونش برمو اینا..."

" واسه پسرا: ایمان ایمان نگا نگا... ببین دختره عجب چیزیه  جووون... منم طبق معمول تو این شرایط که قرار میگیرم سرم پایینه و اصلاْ توجهی نمیکنم ..."

دخترا که کافیه یه چیز کوچیک بشنون، یا احتمالاْ ببینین... چرا اینطوری میگم اصلاْ فقط کافیه احساس کنن که آره یه وقت ممکنه یه همچین چیزی باشه، وااااااااای فرداش از دهن نزدیکترین دوستی که شبا تو یه اتاق با هم میخوابین... میشنوی!!! یعنی زمان شکل گیری ی یه شایعه تو دانشگاه ما زیر ۲۰ ثانیس!!! من تو این چند ترمی که اونجا بودم، سه- چار بار مورد هدف قرار گرفتم ولی خوب، به نتیجه ای که دوس دارن نرسیدن واسه همین با نیروی بیشتری حمله کردن دو بار آخر چنتا تیر زدن که هر کدومش یه تیکه از لبه ی گوشمو پروند... ولی بازم در رفتم... خوب اینطوریه، داستان اینه... آمار همون راز بقا رو نشون میده اینم یه عکس بالای پشت بوم دانشگا... که واسه ترم اولم بود  

  Are

بچه ها همه فعالن دیگه کاریش نمیشه کرد... همه تازه نفس، با انرژی و تیز(" البته در جریان باشین که سوزن هم تیزه... ولی با اون تیزیش نخ میره تو ....") آره دیگه بچه ها دانشگامون اینطوریه... البته از این دانشگاهی که ما داریم این چیزا رو که آدم میبینه تعجب نباید بکنه... مجتمع آپارتمانی ...

کلاسامون تو آشپز خونه برگذار میشه، تو پذیرایی برگذار میشه، تو اتاق خوابم برگذار میشه... فکرشو بکن سر کلاس نشستی استاد داره درس میده سمت راستش کابینتٍ جدی میگما، الان ازش عکس ندارم بزارین ترم جدید که چند روز دیگه شرو میشه واستون میزارم... ولی تو اتاق پذیرایش و اتاق خواباش مبلمانو فرشو تخت خوابو اینا نیست، ۴ تا صندلی گذاشتن رو اونا میشینیم گوش میدیمما که اکثراْ سر کلاس صبانه و نهارامونو میخوریم، هی فک میکنیم خونس میخوایم بریم سر کابینت، نمک برداریم بریزیم رو غذا ، تازه بعدشم می خوایم بریم قاشقمونو بشوریم... ولی استاد داره درس میده...

بالاخره مسئولین دانشگامون که همه از دم باز نشسته ی سپاه و نیرو انتظامی هستن، سعی کردن یه صحنه ی بسیار بسیار زیبا و توپ از محیط خونه رو سر کلاس برامون درست کنن، که دانشجو فکر کنه تو خونس و احساس آرامش کنه و همه ی امکاناتش هم مهیاست ولی تا فکر استفاده ازشون به سرت میزنه میبینی که آرههمش دکوره صحنست... 

ها راستی کتابخونه  واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

تو یکی از واحدای طبقه ی دوم تو آشپز خونش، وااااااااای که چقد میخندیم وقتی میخوایم بریم کتاب بگیریم، بعضی از کتابا تو قفسه بود، بعضیاشونم تو کابینت که باید هی درشو بازو بسته کنه آدم فک میکنه تو آشپز خونس داره دنبال قابلمه میگرده...تازه تو جا ظرفی که بالای ظرف شویی ی هم کتاب چیدن... به این میگن امکانات... البته یه چیز دیگه هم بهش میگن و اون بهترین استفاده از کمترین فضا برای رسیدن به هدف، که از تخصص های مردم محترم اصفهانس ( اصلاْ هم لحجم عوض نشده )...

هی میرفتم کتاب بگیرم یا اصلاْ همون سر کلاس که بودم... کابینت میدیدم، گرسنم میشود... دیگه درس کی میخونه آخه ؟ ۲۴ ساعت بیرون برای جبران حسرت ها پشت در های باز کابینت های کلاس که هیشکی توش نبود و نهایتاْ جبران کالری های از دست رفته دم بوفه...

خوب همین کارا رو میکنن که من ترم اول مشروط شدم دیگه... ولی چقد بد بود... ترم اول از ۱۹ واحدی که بهمون دادن بچه ها اکثراْ پاس کردن ولی ایمان جوووووووووووووووووون که الهی قوربونش برین ۴ تا درس ۳ واحدی رو افتاد... یعنی ترم اول آقا ایمان گل ۷ واحد پاس کرد اونم با تقلب... وای که چه حالی میده استفاده از دست رنج بچه ها...

خوب امکانات دانشگامون زیاده بقیشو بعدن براتون مینویسم... امروز دموی( DEMO ) یکی دیگه از آهنگای خودمو که شعر و آهنگ سازی هر دو از خودمه رو براتون گذاشتم تا وقتی که درست بزنم کامل کنم البته به زبان شیرین فاسی نه مثل این که دارین دانلود میکننین این زبان اصیل نیمه اهوازی غلیظ و  نیمه فارسیه... حجمشم ۶۰۰ کیلو بات... پسوندش هم 3GP هستش رو موبایل میتونین ببینین رو کامپیوتر هم با Real Pleyer میتونین نماشا کنین

برین اینجا دانلود کننین >>>>>>> قوربونم برین

وقتی که صفحه جدید باز شد برو پایین صفحه سمت راست نوشته..

 

Save File To PC : Click Here

 

وقتی صفحه باز شد ۶ ثانیه بشمار بعد برو پاینش تا یه وقت با اون یکی "کلیک هیر" اشتبا نگیری

+ نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 2:0 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین ؟ ببخشید که دیر شد آپ دیتم معذرت میخوام ولی الان >> دیری دیرین... ایمان وارد میشود، احترام بزارید... به به میبینم که فرش قرمز هم پهن کردین جلو پام... البته تعجبی نداره گفته باشم... همیشه همینطوریه... فقط امروز فرشش تمیزتره، خوب شوستینش.

اهووووووووووووووووووووووووم گلدونم که گذاشتین، آفرین آفرین...

خوب اونی که جریمش کرده بودم بگین بیاد بادم بزنه، یه چیزی هم بگیره بالا سرم، آفتابش خیلی بده، یه وقت پوستم چیز نشه!!! خوب بسه دیگه ببرینش تو سلولش، زیادی بیرونو دیده... تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی...چقال این چه وض انتقاده !!!

خوب دیگه از این به بعد یه بخش جدید تو پاراگراف دوم یا اول به TEXT-am اضافه شد، طرح اصلاح بچه ها در مجلس به ریاست ایمان جون، تصویب شد. این طرح فقط برای شفاف سازیه و بیشتر برای معلولین فکری در جا های دیگه تصویب میشه، خوب بگزریم تصویب شد رفت.

اصلاح بچه ها :

من نمی دونم چرا اینطوریه !!!همه از دم چغندر،البته معذرت میخواما... ولی باور کننین اگه من بیام اینجا ۱۰۰۰۰۰۰ تا خالی ببندم، هیچکدوم هیچی نمیفهمین... بابا به خدا نوشته بودم مسافرتم، تو TEXT-e قبلیم نوشته بودم، امروز داشتم تو خیابون ۷ غربی کیانپارس...فلان... من مسافرت بودم عجوبه ها، اون جایزه ای هم که آخرش نوشته بودم واسه همین بود که یکی بیاد بگه (" تو که مسافرتی چطور گفتی امروز...؟ ") تازه  ۱۰۰،۰۰۰ تومن یعنی همون ریال خودمون، جایزش بود. خاتون جون که بزرگ ما هستن یادتون باشه کامنتشو بخونین...

راستی لطفا از کامنت باکس من برای مانور اطلاعاتی ی خودتون استفاده نکنین، آدم هم خوب نیست چند شخصیتی باشه، بالاخره به هر دری بزنی برنامه قوربونت برم ایمان جون تو راس کاراته... یه کم دیرو زود داره فقط... من اینو میدونم، درست مثل خودت...

از همیار کوچولوی پلیس که تو طرح تابستونی هم فعالیت می کنن و الان داشتیم با هم چت میکردیم، بابت کامنتشون تشکر میکنم...

پایان اصلاحیه

اور از همه: این دوست خوب ما پسر خاموش مثل اینکه آخرین مطلبش هست که گذاشته... همه با هم یه حالی بش بدیم که تشویق بشه، اگه یه وقت خواست دوباره بیاد اینترنت یه سری بهمون بزنه، البته اگه دوس دارین، هیچ اجباری برای شرکت در تشییع وبلاگ پسر خاموش که آخر اسمشم بهمون نگفت نیست... اینم لینکش

دوم از همه: تو خط بالا نوشتم اور از همه... این همون اول از همه بود که حسش نبود برگردم درستش کنم، پس سعی کن اینقد منتظر یه آتو نباشیو یی هو بپری رو کامنت ایمان برو بی سوادو اینا

سوم از همه: بابا مسافرت بودم مثلاْ، تمام همو غمم این بود که بیام یه متن جدید بنویسم، واسه همین دیگه مجبور بودم با موبایل یه سری بزنم که ببینم نظرهم به ۸۰ تا رسیده یا نه، پس پری روز ( ینی یه روز قبل از پری روز) امدم دیدم که رسیده، تازه خیلی هم ازش رد کرده بود... خوندمشون دیگه... آره... ببشقیق که نتونستم بیام بهتون سر بزنم. الانم از تو کافی نت تو اصفهان آپ دیت میکنم امدم انتخاب واحد میگن وام نمیدیم...

چهارم از همه: امروز میخوام در مورد یه سری چیزای صحبت کنم که همه دوس دارن

پنجم از همه: میخوام در مورد همون چیزا واستون بنویسم.

۱. چقد بده وقتی میای میبینی ۱۰ تا فقط کامنت داری، این واسه ساعت ۱۱ ظهره، بعد از دو ساعت میای میبینی که اون ۱۰ تا شده ۴۳تا، خوشحال میشی خوب... ولی بدتر میشه وقتی که میبینی همه ی اون ۳۳ تا که اضافه شده رو یه نفر نوشته، البته تو کامنتای من از این خبرا نیستا... خودتون که میبینین ؟ حالا جای کامنت های این سه خط بالا ضرر(کار همیشگیتون) بزار و دوباره بخونش، وااااااااای این دیگه بدترتر میشه...

حالا هر کس موافق بود یدونه ۱ تو کامنتام بزاره، یدونه ۱ تهنا...

۲. چقد بده اونی که دوسش نداری دوست داشته باشه، وای که چقد فکر آدمو مشغول میکنه... مثلاْ همین دختر خاله ی پسر خاله ی من بابا یکی بیاد به این بگه که من نامزد دارم!!!! ها!!!! نه نه !! اینو نگین میدونه خودش خالی بندیه... بریم با هم باش صبت کنیم بش بگین که ایمان پسر گلی یه <<<< این گل ( قابل توجه بچه های مانور باز)، توپه، بهتر از این دیگه پیدا نمیشه الهی قوربونش بریم، فداش هم بشیم، پیش مرگشم بشیم(اینا رو شما میگینا)، اینقد بش نچسب خو همه شک میکنن، تو خوشکلی، ماشالا اندامتم که متناسبه، باباتم که ۳ تا خونه با دوتا زمین فقط تو آبادان داره، دو سه تا شعبه هم تو شهرای دیگه زده...

ولی شما از بچگی با هم بزرگ شدین، مثل خواهر برادرین، بابا شما که کوچیک بودین با هم عروسک بازی کردین، خاله بازی کردین، معلم بازی کردین...

وایسین...

وایســـــــن...

وایسیـــــــــــــن خو دارم میگم...

بزارین بگم چی بش بگین،اون روحیش حساس، یکم آرومتر... بهش بگین که ایمان میدونه که دوسش داری ولی اونم تو رو دوس داره، شما به درد هم نمی خورین، این رابطه یه رابطه ی خیلی خیلی نزدیکه، اینم بگین که شما با هم دکتر بازی کردین، آمپول بازی هم کردین...بابا ایمان جون موهاتو دیده، همه لباساتو میدونه چه رنگین، همشونو... مانتوتو، شلوارتو، پیرهنتو، تاپتو، .....تو، .....تو ( این دوتا آخری که نقطه چین گذاشتم واسه اینه که اسماشونو بلد نیستم)، حتی میدونه که از چی خوشت میاد از چی بدت میاد، خو ایطوری دیگه جایی واسه شکوفایی استعداد های ایمان نمیمونه...

البته اینم بگین که من فعلاً درس میخونم، قصد ازدواج ندارم... ولی خوب...

همه رو که بهش گفتین بیاین پیش خودم نتیجه رو ابلاغ کنین.

۳. چقد بده همه حرفای قسمت دوم رو یه دختر بزنه، چنان به طرف میگه که چشمش کنده میشه میوفته رو زمین، رو خاکا.

امروز کم نوشتم، حیف که واسم محدودیت گذاشتین وگرنه مینوشتم هنو...

وای وای دوباره داره شرو میشه کلاسا...نمی خوام از اهواز بیامهمون برمه منظورم...اینجا با بچه ها بعد از ظهرا میریم بیرون، سیستم بستم رو ماشین زندگی... ولی اینو میدونم که صداشو نباید بلند کنم تو خیابون،نبایدم لایی بکشم... خودتون که کاملاً در جریان هستین >>> داب داب داب، دیش دین دیش دین دیش درین دیش درین (  آهنگه ها دیش ماهواره نیست) داب داب داب، دیشتین دیشتین (مربوط به قسمت سیستم)، ویییییییییییییییییییییییییییییییییژ وییییییییییییییییییییییییییییژ (مربوط به قسمت ویراژ )

آخ برم ساندویچ جوجه با سیب زمینی بخورم... هله هوله الان واسم فرستاد  

                 ساندویچ

+ نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 18:30 |

اهوووووووووووم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبید ؟

این ایمانه دوباره داره TEXT میکنه ... اینطوری دیگه....  تو مسافرتم با خودم دینامیتامو میبرم، دارم از جونو دل واستون مایه میزارم...

امروز امدم من ازتون انتقاد کنم تو رو خدا نگا کن... بر عکس شده راستی یه داستان هم دارم با یه دسته گل که تقدیم میکنم به خواهران محجبه، نجیب و با ادب...

 

انتقاد : 

بابا من میگــــــم که نظــــر بـــدین، اینطــــــوری بایـــد آبــــرومو ببرین؟ میام میگم من آپ دیت کردم، مــــیاد مــینویســــه نظر میخوااااااااای ؟

نمیدونم چرا جدیداً  تو مطالـــب جـدیـدم اولـش تعلـق پیـدا میکنه به اصلاح شـــما، بابا به چه زبونی بگم؟ تابلو نکنین... بیام اینطوری تو وبلاگم بنویسم تا بفهمین که باید چطوری نظر بدین آبروم نره ؟ خو همین کارا رو میکنین این مامور امر به معروف (آناهیتا، که فقط یاهو آی دیشو میزاره)، میاد اینجا پدر منو در میاره، بابا آتو ندین دسته اینا که فقط میخوان منو ترور شخصیتی و TEXT-i کنن. البته واسه این آپ دیتم نمی یاد نگران نباشین هرچی میخواین بنویسین، آخه شیرازه تا بخواد بیاد 2 روز طول میکشه، خودتون بهتر میدونید که رانندگییه این زنا چطوریه...

 

امروز داشتم از  خیابون 7 غربی کیانپارس میومدم، یه پرشیا جولم بود، هواسم نبود که راننده خانوم تشریف دارن، پس وقتی نمی دونستم زنه در نتیجه نمیدونستم خانوما وقتی میرسن به خیابون اصلی از فرعی، چنان میزنن رو ترمز که ناصردین شا رو ترمز ماشین زنش نمیزنه... اینم نمیدونستم که بعد ترمز از ماشین پیاده میشن میرن تو خیابون اصلی نگا میکنن ببینن ماشین میاد یا نه، بعد دوباره تا میان سوار بشن، ماشین میاد و مراحل بالا دوباره تکرار میشه...

 

اگه بخوام از خصوصیات بی شمار رانندگیشون بگم که تمام فضای بلاگفا به اضافیه پرشین بلاگ دات ای آر صرف توصیف نصف طریقه ی رانندگیشون میشه...

 

آقا این زنه از این عشوه ایا هم بود داشتیم میرفتیم پشت سرش ی هو زد رو ترمز منم که از قبل با لاستیکای برجستون مزدا 323 هماهنگ نکرده بودم ( ماشینمونم فهمیدین چیه ) یه جیغ بازی هم را انداختیم... بعد که فهمیدم هی "هنو من" میکنه و یه کم دقت کردم دیدم روسری داره، فهمیدم که خانومن، و با شنیدن صدای بوق من از کلمه ای که حاوی انرژی منفی بود استفاده کرد، منم رفتم کنارش، شیشه رو آوردم پایین گفتم بابا تو که نباید اینجا بشینی باید پشت ماشین لباسشویی بشینی !!!

یه دفعه لجش گرفت فهمیدم میخواد از صلاح سرد استفاده کنه، سری شیشه رو داشتم میبردم بالا که ی هو یه قوطی رانی به طرفم شلیک کرد، خانوم گرمشون بود رانی خورده بود، تازه وقتی که داشت میومد طرفم تو هوا صحنه رو  آهسته کردم پیاده شدم رفتم محاسبه کردم ببینم کجا میخوره، تازه رانی ی پرتقال بود...

راستی یه کلمه دیگه همراه با انرژی منفی هم بهم گفت، ترسیدم گازشو گرفتمو رفتم، دیدم داره دنبالم میاد، تو آینه نگا کردم دیدم دوباره همینجوری داره از کلمات منفی استفاده میکنه، از لباش که 6 کیلو روژلب زده بود بهشون فهمیدم...

خلاصه یکم امد دنبالم، گذاشــتم سبقـت بگــیره واسـه این که روحیش بیشتر از این خراب نشـه، آخــه مامانم که الهی قوربونش برم میگه  :

 

دخترا رو اذیت نکن، اونا روحیشون لطیفه، مثل گل میمونن، حرفا یا حتی حرکاتتون روشون تاثیر میزاره...

 

خوب دیگه منم یاد حرف مامان افتادم، گذاشتم سبقت بگیره، تازه سرمم انداختم پایین که فک کنه پشیمونم، اینا همش راه فرار که من میزارم واسه اونایی که شاکین... این اولیش نیستا، روزی با سیو چهارتا از اینا روبرو میشم که به همشون روحیه میدم تا یه وقت ناراحت نشن، و براحتی از کنارشون میگذرم، ینی میزارم از کنارم بگذرن.

 

اینم عکس کیلومتر ماشین پسر خالم تو جاده ی کاشان – قم که 190 تا باش میرفم... حالا هر کی گفت این ماشینه پرایده... من بهش جایزه میدم...

 

190

 

خوب دیگه امروز چون زیاد ذهنم مشغول بود تو مسافرت هستیم از کافی نت آپ دیت میکنم، این چند روز که تعطیله به همتون خوش بگذره، ما هم میریم غلات (میگن یکی از جا های با عشق شیرازه) اونجا یکی از دوستای پسر خالم اینا باغ دارن، کلیدشو گرفته میخوایم بریم یه حالی به حولی بکنیمو برگردیم، شاید نتونم آپ دیت کنم...اگه تونستم با موبایلم آپ دیت میکنم...

در ضمن همه ی پسرای اهواز مثل هم نیستن، امروزم کم نوشتم... راستی جایزه داره این مطلب

+ نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 21:22 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امروز میخوام در مورد سوء تفاوت هایی که در وبلاگم واسه بچه ها پیش امده رو برطرف کنم بعدشم یه خاطره از همونا که توش شیطنت هست هم براتون گذاشتم.

اسمم تو شناسنامه  محمد نیکبختِ. کوچولو مچولو و توپل مپل که بودم  همونطور که از عکسم ملومه آخییییی

 

                 آخییییییی 

 .

مامان باب میخواستن اسممو بزارن ایمان ولی چون تولد من به دنیایی که توش همه قوربونم میرن، مصادف شد با تولد ............:حضرت محمد (ص):........... الله هم صلی علی محمد و ال محمد (توفیق اجباری) اسمم دقیقه 92 شد محمد ولی همش ایمان صدام میکنن دیگه هر کی باشه 100% مطمئن میشه که داستان واقعی ی.

....خوب همونطور که همه میدونین مطالب من خیلی بی مزه هستن، ولی من از این که فقط یه لبخند کوچیک اونم اشتباهی رو لباتون بیاد خوشحال میشم.

راستی من اگه تعداد نظرتام بالای 80تا بشه ملومه که TEXT-am خیلی یا رو خندونده و احساس رضایت میکنم. اگه زیر 80تا بشه نمی خونم چون بد شده...

 

چند راه برای تقویت روحیه من :

 

  1. تو ضرراتون لطفاً از دلو قلوه یا اون گله هستا سمت راست پایین... از اون بیشتر استفاده کنین.
  2. اگه کسی میخواد خودشو خالی کنه و از دست تیر هایی که از طرف من شلیک شده و حسابی مجروحشون کرده خلاص بشه میتونه از (" تیک مربوط به فرستادن نظر به صورت خصوصی") استفاده کنه و هرچی که دوس داره و از بچگی تا حالا یاد گرفته به من بگه. و بعد که راحت شد ضرر های خوشکلشو در نهایت صلح و آرامشو دوستی به من بزنه.
  3. لطفاً از زبان های اسپانیایی و ایتالیایی در قسمت ضرر ها استفاده نشه، به فاسی ضرر بزنین که لااقل بفهمم از کجا خوردم.

در ضمن هیچوقت کلمه ی سلام و خدافظ نه تنها در زبان ایتالیایی بلکه در هیچ زبان دیگه ی دنیا یه معنیو نمیده>> (CIAO) پس وارد معقوله توجیه نشو.

 

حالا بریم سر اصل مطلب ( به برادرتم نمیتونی اعتماد کنی ).

 

آقا هفته ی گذشته عروسی پسر خالم بود، ما 4 روز جلوتر رفتیم که واسه مراسم هنا بندونه، هنا خورونه، هنا دختری در مزرعس چیه ؟ هنا بازیه ؟؟؟ حالا همون واسه همین چیزه، یه کم خونه رو گل منگولی کنیم البته من مخصوص طراحی ی صحنه و گل منگولی کردن اتاق حجله هستم، ولی به من فرصت داده نشد که استعدادای خودمو شکوفا کنم.

چنتا از فامیلای شوهر خالم که همه ماشالا دختر بودن هم امده بودن، فک کنم کلاً 5تا پسر بودیم با 21 دختر!!!!!، تازه اینا فقط مال 3تا از خانوادشون بودن + آبجی گلم خودم. خلاصه نمیدونی خووووو، هی من میرفتم اینور گردنا میچرخید، میرفتم اونور دوباره گردنا میچرخید، انقد اینور اونور کردم ولی گردنا خسته نشد !!!!، پیرهنم هم کوتا بود تا دستامو میبردم بالا تا اون وسیله ی که واسه جینگیل مستون و گل منگولی کردن خونه بود رو بچسبونم، سکوت همه جا حکم فرما میشد، گویا وضعیت پوست زیر میکروسکوپ و مورد بررسی قرار میگرفت، گاهاً صدای خنده های کوچک شنیده میشد که مربوط به متولدین 70 و پاینتر بود.

تو اون 21 خواهر محجبه 2تاشون تقریباً خوشکل بودن، که من با انگیزه ی قبلی و سعی در ایجاد رابطه برای تکمیل کردن کلکسیون 9 نفره دست به کار شدم. بدبختیه من این بود که این دوتا همیشه با هم بودن و حق انتخاب به یکنفر کاهش پیدا کرد البته دوتاشون میشودا، ولی در حق یکی از همجنسای خودم ظلم میشد و کلکسیون من 10 نفره میشد، ولی من آدمی نیستم که در حق هم جنس خودم ظلم کنم.

خووووووب... دس به کار شدم و با حرکت اول ینی تعارف کردن یه لیوان آب سعی کردم قضیه رو طبیعی، خودمو اجتمایی و لینک بازی رو شرو کنم...

 

یه نگاه از اون و خجالت از من...

 

یه نگاه دیگه از اون و هواس پرتیه من..

 

یه نگاه دیگه و کم محلی ی من...

 

اینا همه باعث شد که بفهمه من پسر سنگینیم... و بعد از گذشت 30 دقیقه شاهد تلاش های پی یا پی که برای جلب توجه من میکردن، بودم. خوب رابطه ها ادامه پیدا کرد ولی هی از طرف من دیسکانکت می شد، دوباره وصل میشد، ولی این دختره که اسمشم آخر نفهمیدم چی بود هی نگا میکرد، خلاصه روز ها پشت سر هم گذشت و این دختره فقط نگا میکرد، فرداش هم دوباره نگا میکرد، پس فرداشم همینطور، یکی نبود بش بگه بابا بیا نزدیک، ایمان خطر نداره، نگا کن، صحبت کن، دستتو بده من... وااااااای لپاشو ببین قرمز شده ("ایمان از توهم بیا بیرون") حرف دلتو بهم بزن بگو که دوس داری مثه بقیه قوربونم بری... بگو... (" ایمان میگم از توهم بیا بیرون") ها !!!!!!!!!! آها !!!!!!!!!!

خوب موبایلشم راستی 32 آمبولانس بود، از هموناس که زنگ میخوره دورش 60تا رنگ عوض میکنه... خوب اینجا بودیم که من متوجه شدم کم کم داره از تعداد نگاهاش کم میشه، روز آخر بود یعنی 2 روز بعد از مراسم عروسی ی احمد... دیدم که داداش کوچیکم موقع رفتن یی هو داره پا میزاره رو آنتن من و لینکمو قطو وصل میکنه !!!!!!! چند دیقه بعد فهمیدم که موخشو زده ناکِس...

تازه یه دفه غیبش زد، رفته بود مراسم معروف خدافظی که با ماچو بوسو غیره... همرا بود رو تمام کنه...

راستی ما سه تا داداشیم و یه خواهر البته برادره، چون خیلی رفتارش پسرونس، مثلاً به جای بازی کردن با عروسک از ماشین و تانکو موشک و مواد منفجره استفاده میکنه، عکس داداشم رو هم میزارم که ببینین، 

                      موری

 کم کم دیگه فکو فامیلمونو میکشم تو وبلاگ...

امروز کم نوشتم دیگه چون بچه ها میان نمی خونن الکی فقط میرن تو کامنت بهم ضرر میزنن میرن...

راستی فردا آپ نمیکنم... می خوام برم شیراز خونه خاله کویتی..

 

                    قوربونم برین

 

+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 13:24 |